محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )

489

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )

و در نسخهء ميرزا بمعنى دردى كه ناگاه از مفاصل اعضاء برخيزد « 1 » آمده مثال اين معنى مسعود سعد گويد : نظم « 2 » رويها تابان ز خشم اندامها پيچان ز بغض * گوئيا دارند باد لقوه و درد خله « 3 » و بعضى گويند خله على الاطلاق بر هر وجعى كه در آن احساس به تيرك زدن مىشده باشد صادق مىآيد و بخصوص در اوجاع باطنى كه به همين صفت بود مستعمل است و بر قول و فعلى كه دل از آن آزرده شود و برنجد نيز اطلاق كنند گويند خلهء خاطر من است . مثال اين معنى سنائى گويد : بيت آنكه « 4 » ترازاد مرد وانكه ز تو زاد رفت * نيست از ان جز خيال ، نيست ازين جز خله * و نيز بمعنى آن چيز سر تيز آمده كه در جائى فرو برند چون درفش و جوال‌دوز و امثال آن . مثالش امير خسرو « 5 » گويد : بيت آدميان را سخنى بس بود * گاو بود كش خله در پس بود خله - [ بضم خا و فتح لام مشدد ] خلم باشد ، يعنى آبى غليظ كه از بينى آيد « 21 » مثالش حكيم عسجدى گويد : بيت چو آيد ز ان برون حمدان بدان ماند سر سرخش * كه از بينى سقلابى فرود آيد همى خله خله - [ بضم خا و فتح لام مخفف ] چوبى باشد كه كشتى به آن رانند . مثالش شمس فخرى گويد : شعر « 2 » كشتى اهل فضل شود غرق بحر يأس * گر نه ز اهتمام « 6 » تو باشد و را خله و حكيم فردوسى نيز « 2 » گويد : بيت « 2 » خورش كرد و پوشش فراوان يله * بملاح و آن‌كس كه كردى خله خلنده - يعنى در اندرون رونده و مجروح كنند . مثالش حكيم لبيبى گويد : بيت بود بر دل ز مژگان خلنده * گهى تير و گهى ناوك زننده

--> ( 1 ) « س » و « الف » : برخيز . ( 2 ) كلمه از « ن » است . ( 3 ) از اينجا تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد . ( 4 ) « الف » آن را . ( 5 ) « ن » : شاه ناصر خسرو . ( 6 ) « س » « ن » : گرنه اهتمام . ( 21 ) در برهان بمعنى گياهى كه طعمى شيرين دارد نيز هست .